Tuesday, March 18, 2008

سال نو مبارك باد




:خوش سرود جناب مولانا


دي شد و بهمن گذشت، فصل بهاران رسيد

جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسيد

زحمت سرما و دود رفت به كور و كبود

!شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسيد


!توامان زيباي فصل بهاران و سال نو بر شما خجسته باد
.با آرزوي تندرستي و شادكامي براي شما

بهار 87
پريسا پرندين

شادباش هاي نوروزي ساليان پيش





رويش گلهاي سپيد ظريف اندام در آغوش سبزه هايي كه از لابه لاي
تنگترين شيارهاي هر سنگ سر برون آورده اند، بشارت نقش آفريني
.بهار است بر پرده طبيعت
مبهوت از تماشاي بارقه اي از شاهكارهاي زيبايي كلك اعجاز آفرين
آن نقاش ازل، خويش را به بهار زيباييها مي سپاريم تا ساغر وجودمان
آكنده از شراب شيرين وش هستي گردد
وانگه
به موسيقي سرود بهاران، شور زندگي را به رقص مي آييم تا وجد و
سرورمان، سپاس و تكريمي باشد از سر صدق به پيشگاه آن پادشه
!خوبان كه ز ملك تا ملكوتش در رقصند و سماع


!بزم بهاران بر شما فرخنده باد
،اميدوارم سالي سرشار از تندرستي و شادكامي
.سعادت و بركت فرارويتان باشد



بهار 86
پريسا پرندين







ارغواني، بنفش شورانگيز سينري ها
عطر شيرين شب بوها، مخملين ملاحت بنفشه ها
بوي خوش ياسمين ها

آبي آبي آسمان، نكهت بهارين نسيم
دلنوازين نغمه چكاوكان
خنكاي سبز سبزه هاي نورسته
نورافشان تلالو پرتوهاي زرين خورشيد
...و

.طراوت آغازي دگرباره را بشارت مي دهند

،سرخوش از باده بهاران، با دلي آكنده از شور وسرور و عشق و اميد
،بي تاب از هيجان زنده بودن
.شكوه نوبهار راجشن مي گيريم


قلبتان هماره پرشور و بهاري باد و
!فرارسيدن سال نو بر شما مبارك و فرخنده

،برايتان سالي سرشار از تندرستي و شادكامي

.سعادت و بركت، نيكي و روشني آرزو مي كنم


بهار 85
پريسا پرندين





بار ديگر لطف الهي شراب ناب حيات را در رگهاي طبيعت جاري ساخت و
!موجودات عالم هستي را به اوج سرمستي و وجد رساند
ساحت گيتي به بديع ترين رنگها و نقشها آراسته شد و نكهت نسيم بهاري
.فضا را عطرآگين نمود
و انسان در شگفت از اينهمه شكوه و عظمت به مشاهده بارقه اي از
جمال الهي پرداخت و هم آوا با تمامي موجودات به سرايش نغمه لطيف
و عشق آفرين

كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده لا اله الا هو

.پرداخت
.عيد نوروز و سال نو مبارك باد


بهار84
پريسا پرندين


Wednesday, March 5, 2008

PERSISTENCE


PERSISTENCE
STICK WITH IT_
THERE'S NO SHORTCUT TO SUCCESS.


Success consists of ...



Success in life consists of going from one mistake
to the next without losing enthusiasm.

Winston Churchill





Be the change...





BE THE

CHANGE

YOU WISH

TO SEE IN
THE

WORLD...


Gandhi



كلمه قدرت است


استاد مي گويد: بنويس! چه يك نامه، خاطرات روزانه يا يادداشتي موقع صحبت
!با تلفن ـ اما بنويس
.با نوشتن به خدا و به ديگران نزديكتر مي شويم
.اگر مي خواهي نقش خودت را در دنيا بهتر بفهمي، بنويس
سعي كن روحت را در نوشته ات بگذاري، حتي اگر هيچ كس كارت را نمي خواند
.يا بدتر، حتي اگر كسي چيزي را بخواند كه نمي خواهي خوانده شود
همين نوشتن به ما كمك مي كند افكارمان را تنظيم كنيم و پيرامونمان را واضح تر
.ببينيم
،يك كاغذ و قلم معجزه مي كند، درد را تسكين مي دهد
.رويا ها را تحقق مي بخشد و اميدهاي از دست رفته را باز مي گرداند

!كلمه قدرت است





كلمه، انديشه ي استحاله يافته به ارتعاش است و نيرويي عظيم تر از
.تمامي آيين ها دارد

بريدا – پائولو كوئليو


Wednesday, February 20, 2008

فردوس



دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست

!فردوس دمي ز بخت آسوده ماست


خيام



Heaven



The mind in it’s own place and in
itself, can make a heaven of hell,
a hell of heaven.

John Milton



تعاريف



:دو استاد هندي، عشق را چنين تعريف مي كنند
،اوشو: ”عشق ورزيدن، به معناي واقعي كلمه، تجربه اي شاهانه است
چون هم چون يك امپراتور رفتار مي كنيد. حال آنكه تمناي عشق
. تجربه اي گدايانه است
“.هرگز هم چون يك گدا نباشيد، همواره يك امپراتور باشيد


نيسارگاداتا: ”رنج از آرزو مي آيد. و احساس يگانگي هرگز نمي تواند
.سركوب گرددـ آنچه سركوب مي شود، آرزوي بازشناختن است
“ .اين آرزو نيز، همانند هر چيز كاملا ذهني، يك نيرنگ است

متن زير بر ديواري در شهر بوئنس آيرس نوشته شده و توسط فابيانا
:ريبولدي مورد تفسير قرار گرفته است
،اگر كسي را دوست داريد، آزادش بگذاريد. اگر به سوي شما بازگشت”
به خاطر آن است كه چنين بايسته بوده است. اگر بازنگشت، به خاطر آن
“ .است كه چنين بايسته بوده است



برگرفته از كتاب دومين مكتوب
اثر پائولو كوئليو
ترجمه دكتر آرش حجازي

Wednesday, February 13, 2008

Happy Valentine

دلاويز ترين شعر جهان



،از دل افروز ترين روز جهان
.خاطره اي با من هست
:به شما ارزاني

،سحري بود و هنوز
.گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
،گل ياس
.عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
.نفسم با نفس ياس درآميخته بود
***
!مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : ” هاي
.بسراي اي دل شيدا، بسراي
!اين دل افروزترين روز جهان را بنگر
! تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي

،آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم
،روح درجسم جهان ريخته اند
،شور و شوق تو برانگيخته اند
! تو هم اي مرغك تنها، بسراي

،همه درهاي رهائي بسته ست
! تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را ، بسراي
“... بسراي

!من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم
***
در افق، پشت سرا پرده نور
،باغ هاي گل سرخ
،شاخه گسترده به مهر
،غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر ؛
.غنچه ها مي شد باز

،غنچه ها مي رسد باز
،باغ هاي گل سرخ
،باغ هاي گل سرخ
! يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
،چون گل افشاني لبخند تو
! در لحظه شيرين شكفتن
! خورشيد
! چه فروغي به جهان مي بخشيد
!...چه شكوهي
! همه عالم به تماشا برخاست

! من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
***
،دو كبوتر در اوج
.بال در بال گذر مي كردند

،دو صنوبر در باغ
.سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
...رو نهادند به دروازه نور

،چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق
در سرا پرده دل
،غنچه اي مي پرورد
- هديه اي مي آورد -
! برگ هايش كم كم باز شدند
:برگ ها باز شدند
“... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش ”
با شكوفائي خورشيد و
،گل افشاني لبخند تو
! آراستمش
،تار و پودش را از خوبي و مهر
: خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام
دوستت دارم “ را”

! من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام
***

! اين گل سرخ من است
،دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق
! كه بري خانه دشمن
! كه فشاني بر دوست
! راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست

،در دل مردم عالم، به خدا
،نور خواهد پاشيد
.روح خواهد بخشيد

! تو هم، اي خوب من! اين نكته به تكرار بگو
،اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت
! نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو
! دوستم داري؟“ را از من بسيار بپرس ”
! دوستت دارم“ را با من بسيار بگو”



فريدون مشيري


Cute



از صداي سخن عشق

Monday, February 11, 2008

به اميد آن روز


...روزگاري با قلم آزادي خواهم نوشت و خواهند نوشت
...آنچه بر نسل من گذشت....آنچه بر نسل ما گذشت
.به اميد آن روز
...به اميد آنكه رايحه آزادي، فضاي سرزمينم را عطرآگين كند
...به اميد آنكه شورانگيزترين رنگها، رنگ شادي بر سرزمينم بنشاند
...به اميد آنكه طربناكترين نغمه ها در گوش سرزمينم جاري شود
.به اميد آن روز
،به اميد عشق و دوستي و صلح
،به اميد نور و روشني و نيكي
،به اميد غناي انديشه و بينش و فرهنگ
،به اميد زيبايي و شور و سرور
.به اميد پروردگارم ...به اميد پروردگارم....به اميد پروردگارم

پريسا

Wednesday, February 6, 2008

Monday, February 4, 2008

پرنده خارزار


پرنده كه خاري سينه اش را خسته است، از قانوني تغييرناپذير
پيروي مي كند. او نمي داند كه چه چيزي وادارش كرده كه
...سينه اش را به خار بسپارد و آوازخوانان مي ميرد
حتي لحظه اي كه خار سينه اش را مي شكافد از فرارسيدن مرگش
آگاه نيست و به همان قانع است كه آنقدر بخواند و بخواند تا ديگر
.صدايي در گلويش باقي نماند
...ولي ما، ما هنگامي كه خاري سينه مان را خسته است، مي دانيم
...درك مي كنيم... و با اين همه ادامه مي دهيم، ادامه مي دهيم


برگرفته از كتاب مرغان شاخسار طرب




Wednesday, January 30, 2008

See a flower really!

Painting from: Georgia O'keefe

“To create one's own world in any of the arts takes courage. „

“I've been absolutely terrified every moment of my life -- and
I've never let it keep me from doing a single thing I wanted to do. „

“Nobody sees a flower really; it is so small. We haven't time, and
to see takes time - like to have a friend takes time.

Georgia O'keefe

وان نفسي كه بيخودي


آن نفسي كه با خودي، يار چو خار آيدت
وان نفسي كه بيخودي، يار چه كار آيدت؟
آن نفسي كه با خودي، خود تو شكار پشه اي
وان نفسي كه بيخودي، پيل شكار آيدت
آن نفسي كه با خودي، بسته ابر غصه اي
وان نفسي كه بيخودي، مه به كنار آيدت
آن نفسي كه با خودي، يار كناره مي كند
وان نفسي كه بيخودي، باده يار آيدت
آن نفسي كه با خودي، همچو خزان فسرده اي
وان نفسي كه بيخودي، دي چو بهار آيدت
جمله بيقراريت از طلب قرار تست
طالب بيقرار شو تا كه قرار آيدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است
ترك گوارش ار كني زهر گوار آيدت
جمله بيمراديت از طلب مراد تست
ورنه همه مرادها همچو نثار آيدت
عاشق جور يار شو عاشق مهر يار ني
تا كه نگار نازگر عاشق زار آيدت


مولانا


Albert Einstein Quotes


We know nothing at all. All our knowledge is but
the knowledge of schoolchildren.
The real nature of things we shall never know.


Life is like riding a bicycle. To keep your balance
you must keep moving.


We have to do the best we can. This is our sacred
human responsibility.


The pursuit of truth and beauty is a sphere of
activity in which we are permitted to remain
children all our lives.


Gravitation is not responsible for people falling in love.



روزمره هاي زندگي



روزمره هاي زندگي، معبد و مذهب شما است، با تمامي وجود وارد آن
.شويد

جبران خليل جبران



Your daily life is your temple and your religion,

Whenever you come into it take with you your all.

Gibran,Kahlil Gibran



چاي


يك بار در ژاپن، در” مراسم چاي“ مشهور شركت كردم. وارد يك اتاق كوچك مي شويم و در
آن، فقط چاي عرضه مي گردد و نه چيز ديگر. اما همه كار با چنان مراسم وتشريفاتي انجام
.مي گيرد كه يك تمرين روزانه، به يك لحظه رابطه با كيهان تبديل مي گردد
:استاد چاي، آنچه را كه رخ مي دهد، چنين توضيح مي دهد
اين مراسم، ستايش زيبايي و سادگي است. استاد تمام نيروي خود را در تلاشي براي”
. دست يابي به كمال از راه رفتارهاي ناكامل زندگي روزمره متمركز مي سازد
“ .سراسر زيبايي اين مراسم، در محترم شمردن آن چه تحقق يافته است، خلاصه مي شود
اگر فقط يك گردهمايي براي نوشيدن چاي مي تواند ما را بسوي خداوند ببرد، پس چه بگوييم
!از فرصتهاي ديگري كه هر روز براي ما ايجاد مي شوند و متوجه آنها نمي شويم؟


پائولو كوئليو



Thursday, January 24, 2008

گره گشا مي باش



چو غنچه گرچه فروبستگي ست كار جهان

تو همچو باد بهاري گره گشا مي باش


حافظ


خوش باش



انگار كه نيستي


!چون هستي خوش باش


خيام



!در لحظه خوش باش

اپيكتوس



Motivate Yourself



The most successful people in life are
self-starters...they don't rely on others
to get going.
‏There won't always be someone there to light
a fire under you, so learn to motivate yourself!



گفتارهايي الهام بخش از دكتر وين داير


.فراموش نكنيد كه به هر چه فكر كنيد بزرگ مي شود و گسترش مي يابد
چون از اين قابليت برخورداريد كه دنياي درونتان را در خدمت و يا در
ضديت با خود به كار گيريد، از آن براي آفرينش تصاوير شادكامي و
. فرخندگي كه مايليد در جهان مادي تان اتفاق بيفتد استفاده كنيد
نهايتا آن شادكامي دروني طرح و نقشه اي خواهد بود كه به عنوان
.معمار هر روز از زندگيتان با آن مصلحت جويي مي كنيد



وقتي خود را دچار گرفتاري و يا دردسر مي يابيد به خويشتن چنين
“. يادآوري كنيد : ”من از آنچه آزارم مي دهد بسي فراتر هستم
همين بيان ساده كه تاييد مي كند وجودتان از يك قالب براي گرفتاري
بيشتر است نمي گذارد زندگي روزانه تان ميدان تاخت و تاز آن
.گرفتاريها قرار گيرد




شما به هوش و خرد لايتناهي كه تمام اجسام و اجرام را پشتيباني مي كند
.اتصال داريد. شما بخشي از اين مجموعه هستيد
قرار نيست همه چيز را به دست آوريد زيرا پيشاپيش خود همه چيز
.هستيد


Friday, January 18, 2008

زيبايي دست خط خداوند است



.هرگز فرصتي را براي ديدن چيزي زيبا از دست نده
زيبايي دست خط خداوند است، مانند نشانه اي مقدس در كنار
يك جاده. در هر صورت زيبا، در هر آسمان زيبا، در هر گل
زيبا آن را گرامي دار و مانند شكري كه در برابر نعمتي از

.خداوند مي كني، از زيبايي شكرگزار باش


رالف والدو امرسون

عقل و عشق


در ميان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق بيچون كارها
“.عقل گويد: ”شش جهت حد ست و بيرون راه نيست
“.عشق گويد: ”راه هست و رفته ام من بارها
عقل بازاري بديد و تاجري آغاز كرد
عشق ديده زان سوي بازار او بازارها
عاشقان درد كش را در درونه ذوقها
عاقلان تيره دل را در درون انكارها
“.عقل گويد: ”پا منه، كاندر فنا جز خار نيست
“.عشق گويد عقل را ك”اندر تو است آن خارها
هين خمش كن، خار هستي را ز پاي دل بكن
تا ببيني در درون خويشتن گلزارها



مولانا

شازده كوچولو و روباه


.در اين هنگام بود كه روباه پيدا شد
!روباه گفت: سلام
.شازده كوچولو سر بر گرداند و كسي را نديد ولي مودبانه جواب سلام داد
...صدا گفت: من اينجا هستم، زير درخت سيب
...!شازده كوچولو پرسيد: تو كه هستي؟ چه خوشگلي
.روباه گفت: من روباه هستم
شازده كوچولو به او تكليف كرد كه بيا با من بازي كن. من آنقدر غصه به
...دل دارم كه نگو
.روباه گفت: من نمي توانم با تو بازي كنم. مرا اهلي نكرده اند
!شازده كوچولو آهي كشيد و گفت: ببخش
:اما پس از كمي تامل باز گفت

“اهلي كردن”يعني چه؟
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستي. پي چه ميگردي؟
شازده كوچولو گفت: من پي آدمها مي گردم. ”اهلي كردن“ يعني چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شكار مي كنند. اين كارشان آزارنده
است. مرغ هم پرورش مي دهند و تنها فايده شان همين است. تو پي
مرغ مي گردي؟
شازده كوچولو گفت: نه، من پي دوست مي گردم. نگفتي

اهلي كردن يعني چه؟”
روباه گفت: ”اهلي كردن“ چيز بسيار فراموش شده اي است، يعني

“...علاقه ايجاد كردن”
علاقه ايجاد كردن؟
روباه گفت: البته. تو براي من هنوز پسر بچه‌ای بيش نيستي، مثل
صدها هزار پسر بچه‌ دیگر، و من نيازي به تو ندارم. تو هم نيازي به من
.نداري. من نيز براي تو روباهي هستم شبيه به صدها هزار روباه دیگر
ولي تو اگر مرا اهلی کني هر دو به هم نيازمند خواهيم شد. تو براي
... من در عالم همتا نخواهي داشت و من براي تو در دنيا يگانه خواهم بود

شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم مي فهمم... گلی هست... و من
...گمان مي كنم كه آن گل مرا اهلی کرده است

.روباه گفت: ممكن است. در کره‌ زمین همه جور چیز می‌شود دید
.شازده کوچولو آهي كشيد و گفت: آنكه من مي گويم در زمین نیست
روباه به ظاهر بسيار كنجكاو شد و گفت: در سیاره‌ دیگري است؟
.بله-
در آن سیاره شکارچی هم هست؟-

.نه-
چه خوب! مرغ چطور؟-
.نه-
.روباه آهي كشيد و گفت: حيف كه هيچ چيز بي عيب نيست
: ليكن روباه به فكر قبلي خود باز گشت و گفت
.زندگی من یکنواخت است. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم و آدمها مرا-
تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يكسان. به همين
جهت در اينجا اوقات به كسالت مي گذرد. ولي تو اگر مرا اهلی کنی
زندگي من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايي آشنا
خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای
دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولي صدای پای تو همچون نغمه‌
!موسيقي مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن
آن‌ گندم‌زار را در آن پايين می‌بینی؟ من نان نمي خورم و گندم در
نظرم چیز بیفایده‌ای است. گندم‌زار مرا به یاد هيچ چیز نمی‌اندازد و
اين جاي تاسف است! اما تو موهاي طلايي داري. و چقدر خوب خواهد
شد آن وقت كه مرا اهلي كرده باشي! چون گندم که به رنگ طلاست
مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندم‌زار
...دوست خواهم داشت
:روباه ساكت شد و مدت زيادي به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت
!بيزحمت... مرا اهلی کن

شازده کوچولو درجواب گفت: خيلي دلم می‌خواهد، اما زياد وقت
. ندارم.من بايد دوستاني پیدا کنم و خيلي چیزها هست كه بايد بشناسم

روباه گفت: هيچ چيزي را تا اهلي نكنند نمي توان شناخت. آدم‌ها دیگر
وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهاي ساخته و پرداخته از دکان‌
می‌خرند، اما چون كاسبي نیست که دوست بفروشد آدم‌ها بي دوست و
!آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن

شازده کوچولو پرسید: براي اين كار چه بايد كرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول كمي دور از من به این شكل
لاي علفها می‌نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم كرد و تو
.هیچ حرف نخواهي زد
زبان سرچشمه سؤِتفاهم‌ است. ولي تو هر روز می‌توانی قدري جلوتر
.بنشینی
.فردا شازده كوچولو باز آمد
روباه گفت: بهتر بود به وقت دیروز مي آمدي. تو اگر مثلا هر روز ساعت
چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه ببعد كم كم خوشحال خواهم
.شد و هر چه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالي من بيشتر خواهد بود
سر ساعت چهار نگران و هيجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش
خوشبختی پي خواهم برد. ولي اگر در وقت نامعلومي بیایی
دل مشتاق من نمي داند كي خود را براي استقبال تو بيارايد...آخر در هر
چیز بايد آييني باشد.شازده کوچولو پرسيد: ”آيين“ چيست؟
روباه گفت: این هم چیزي است بسيار فراموش شده، چیزی است که
باعث می‌شود روزي با روزهاي ديگر و ساعتي با ساعتهاي ديگر فرق
پيدا کند. مثلا شکارچيان من براي خود آييني دارند: روزهاي پنج‌شنبه‌ با
دختران ده می‌رقصند. پس پنج‌شنبه‌ روز نازنيني است. من در آن روز تا
پاي تاكستانها به گردش مي روم. اگر شکارچيها هر وقت دلشان
مي خواست می‌رقصیدند روزها همه به هم شبيه می‌شدند و منِ دیگر
.تعطيلي نمي داشتم

...به این گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد

برگرفته از كتاب نغز و شيرين ”شازده كوچولو“ اثر آنتوان دو سنت اگزوپري
ترجمه محمد قاضي

Wednesday, January 9, 2008

Heaven in a wild flower


To see a World in a grain of sand
And a Heaven in a wild flower,
Hold Infinity in the palm of your hand,
And Eternity in an hour…
We are led to believe a lie
When we see with, not thro the eye!

William Blake
براي ديدن عالمي در دانه اي شن
و ديدن بهشت در گلي خودرو
ابديت را در كف دستت بگير
...و بي نهايت را ساعتي فرض كن
ما را اينگونه هدايت كرده اند تا باور كنيم اين دروغ را
!كه ما با چشم سر مي بينيم نه با چشم دل

ويليام بليك

من آن درياي بي كرانه هستم


آن ها در بيداريشان به من مي گويند: ”تو و دنيايي كه در آن زندگي مي كني
چيزي نيستيد جز دانه شني كه بر ساحل بي انتهاي دريايي بي كرانه
“.افتاده ايد
و من در رويايم به آن ها مي گويم: ”من آن درياي بي كرانه هستم. و همه
“.جهان چيزي نيست جز دانه اي شن بر ساحل من

جبران خليل جبران

Intuitive Mind


The intuitive mind is a sacred gift and
the rational mind is a faithful servant.
We have created a society that honors

the servant and has forgotten the gift!

Albert Einstain

Sunday, January 6, 2008

قطعه اي از شعر آرش كمانگير

آرش كمانگير

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوه ها خاموش
… دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
،بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
،ردِّ پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دم سرد ؟
آنک آنك کلبه ای روشن
…روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
،قصه می‌گوید برای بچه‌های خود عمو نوروز
.گفته بودم زندگی زیباست...”
گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت‌های بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوي عطر خاك باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
درغم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیردادن و رهانیدن؛
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان گهوارهٔ رنگین کمان را در کنار بام دیدن
یا شب برفی
نشستن پیش آتش ها
...دل به رؤیاهای دامن گیر و گرمِ شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست
“.ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده‌ای در کورهٔ افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
:زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله‌ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل، ای روییده آزاده
بي دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
،چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
...جان تو خدمت گر آتش
!سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله میخواهد“ صدا سرداد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
....................روزگار



شعر آرش كمانگير، اثري زيبا و ماندگار از سياوش كسرايي ، شاعر بزرگ ايراني
است كه با طبع شاعرانه و قلم بس توانا و چيره دست خويش، اسطوره آرش کمانگیر
كه نماد جانفشانی در راه میهن است و داستان وي در اوستا آمده، را در قالب شعري
.بلند ودر عين حال شيرين و جذاب، به رشته نظم در آورده است
شنيده ام كه مادربزرگان و پدربزرگان ما در شبهاي سرد وبرفي، گرد هم مي آمدند و
به سرگذشت آرش كمانگير كه فرد خوش بياني از جمع شان آنرا مي خواند،با دقت
گوش مي سپرندند...... و من هم امروز با ديدن برف سنگيني كه تهران را كاملا
سپيدگون كرد، به ياد خاطرات شيرين دوران كودكي، هنگامي كه دانش آموز كلاس
چهارم دبستان مدرسه توحيد بودم افتادم و به ياد همكلاسي كه دفتر شعر پدرش را
دريك روز برفي به مدرسه آورده بود و ما در زنگ تفريح دوم كه نسبتا طولاني
.بود، شعر آرش كمانگير را با لذتي وافر خوانديم و من هم آنرا در دفتر شعر خود نوشتم
.قطعه اي كه خوانديد، در واقع مقدمه زيبايي از اين شعر بلند اسطوره اي است

پريسا پرندين

Monday, December 31, 2007

YOU ARE HERE


‎YOU ARE HERE
TO ENABLE THE WORLD
TO LIVE MORE AMPLY,
WITH GREATER VISION,
AND WITH A FINER SPIRIT
OF HOPE AND ACHIEVEMENT.
YOU ARE HERE TO
ENRICH THE WORLD.


WOODROW WILSON

داستاني درباره ذن


داستاني درباره ذن از يك استاد دانشگاه نقل قول شده است.اين استاد به نزد مرشدي رفته بود
تا درباره فلسفه ذن از او سئوال كند. در مدتي كه مرشد با تاني مشغول تهيه چاي بود، استاد
دانشگاه به طور مشروح درباره اعتقاداتش به سخن گفتن پرداخت. مرشد شروع به ريختن
چاي در فنجان استاد كرد و به ريختن ادامه داد. فنجان پر شده و مرشد هنوز مشغول ريختن
چاي بود. استاد آخر طاقت نياورد و گفت: ”اين فنجان پر است! بيش از اين در آن جاي
،نمي گيرد!“ مرشد پاسخ داد: ”شما هم مثل اين فنجان از عقايد و گمانهاي خود پر شده ايد
“.چگونه مي توانم فلسفه ذن را به شما بياموزم پيش از اينكه شما فنجانتان را خالي كنيد


Out beyond ideas of

Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing
There is a field.
I’ll meet you there.

when the soul lies down in that grass,
the world is too full to talk about.


Molana

كلامي از شكسپير


اي دوست زيباي من، به چشم من هرگز پير نخواهي شد، چرا كه زيبايي تو كماكان همان
.است كه من در اولين نگاهم در چشمانت يافتم


هر چيزي دوست دارد هست شود


.هر چيزي دوست دارد هست شود و هر چه هستي دارد، شادمان است
آنچه تو ميوه اش مي نامي، هنگامي كه آبدار و لذيذ مي شود، و پرنده اش
.مي نامي، هنگامي كه نغمه مي خواند، همان شادي است
اينكه آدمي براي خوشبختي زاده شده است، بي شك نكته اي است كه
از سراسر طبيعت مي آموزيم. تلاش براي كامجويي است كه گياه را به
.جوانه زدن وا مي دارد، كندو را از عسل مي آكند و قلب آدمي را از نيكي


به درستي نمي دانم چه كسي مي تواند آورنده من بر روي زمين باشد. به
من گفته اند كه آن كس خداست، و اگر او نبوده، پس چه كسي بوده است؟

به راستي احساس شادي ام از زيستن چنان نيرومند است كه گاه به ترديد
مي افتم و از خود مي پرسم آيا هوس بودن، حتي اگر نبودم، در من وجود
نمي داشت؟

آندره ژيد

Happy new year


Wednesday, December 19, 2007

كوه وسنجاب

حكايت

كوه و سنجاب با هم نزاع مي كردند
“كوه به سنجاب گفت: ”تو يك كوچولوي مغرور هستي
سنجاب پاسخ داد: ”ترديدي نيست كه تو خيلي بزرگي، همه چيز بايد گرد هم آيند تا اين فضا را
بسازند اما فكر نمي كنم كه مقام و موقعيت من مايه شرمندگي ام باشد
البته من به بزرگي تو نيستم اما تو هم به كوچكي من نيستي و حتي نصف چابكي و
سر زندگي مرا نداري انكار نمي كنم كه تو مي تواني يك رد پاي زيباي سنجاب بسازي
اما بدان كه استعداد ها متفاوت است، همه چيز خوب و كامل و تمام عيار آفريده شده و آنچه
.هست واجب و ضروري است
اگر من نمي توانم جنگل ها را بر روي پشت خود حمل كنم،تو هم نمي تواني يك فندق را
“.بشكني

رالف والدو امرسون

You are a holy creature

Love is the best antidote to fear and doubt.
Therefore,when you experience a moment of fear
and doubt,remind yourself that
you are a holy creature.

Dr.Wayane Dyer

نبوغ انسان

.يك برگ توت در اثر تماس با نبوغ انسان به ابريشم تبديل مي شود
.يك مشت خاك در اثر تماس با نبوغ انسان به قصري بدل مي شود
.يك درخت سرو در اثر تماس با نبوغ انسان دگرگون مي شود و شكل معبدي مي گيرد
.يك رشته پشم گوسفند در اثر تماس با ابتكار انسان به صورت لباسي فاخر در مي آيد
اگر در برگ، خاك، چوب و پشم اين امكان هست كه ارزش خود را از طريق انسان، صد برابر
.بلكه هزار برابر كنند، آيا من نمي توانم با اين بدن خاكي كه نام مرا حمل مي كند، چنان كنم

آگ ماندينو

گفتاري از گوته


!انجام آنچه را كه مي تواني يا مي انديشي كه مي تواني، آغاز كن”
“.در جسارت، نبوغ و اقتدار و اعجاز نهفته است


دفتر خاطرات فرشته ها

دفتر خاطرات فرشته ها

چندي پيش به رسم عادت ديرين و در پي داشتن تجربه اي خوشايند به شهر كتاب ابن سينا
رفتم.فضاي آنجا را بسيار دوست دارم. محيطي آرام و دلپذير كه موسيقي متن آن در
.بيشتر اوقات، آهنگي ملايم يا آوازي سنتي است و گهگاه سكوتي در آميخته با تأمل و بينش
ميزكوچك گردي كه با يك روميزي سنتي تزئين يافته و در اطرافش چند صندلي قرار دارد براي
نشستن و با فراغ خاطر در دنياي زيباي كلمات سير نمودن، احساس گرمي و خوش آمد گويي
را در ذهنم تداعي مي كند. در آن روز هم به مانند هميشه، با حالتي جدي و متفكرانه شروع به
كاوشي هيجان انگيز در بين انواع و اقسام كتابها ازادبيات و فلسفه گرفته تا روانشناسي و
هنر نمودم. پس از مدتي، نمي دانم چه مدت، چون هر گاه كه در ميان انبوهي از كتابها
بسر مي برم، فراموش مي كنم كه بعد زمان هم در دنياي ما وجود دارد!....به سراغ ميز
:پيشخوان كتابها رفتم ...در آن ميان، عنوان كتابي نظرم را جلب كرد
دفتر خاطرات فرشته ها“.....برايم جالب مي نمود، آنرا از ميانه باز كردم و... ناگهان”
!شروع كردم به خنديدن

جمله اي كه موجب خنده من شد، شايد انبساط خاطر شما را هم سبب شود. اين جمله را يك
پسر بچه كوچك تحت عنوان يك خاطره نوشته و كاريكاتور بامزه اي از او كه نشان مي دهد كه
.به قصد خودكشي بر لبه يك پرتگاه ايستاده، ضميمه آن شده است
: جمله را اينگونه نوشته

روزي كه فحميدم از ديكته طجديد شده ام، تسميم گرفتم خودكشي كنم و وسيت نامه ام را حم”
“ ... نوشتم، ولي بعدن پشيمان شدم

!جالب نبود؟

:
و كاريكاتوري از يك پسر بچه خيلي كوچك كوله به دوش در را ه مدرسه، كه مي گويد

،فكر نكنيد بچه بودن كار ساده اي است.اول همه نافت را مي برند.سياه سرفه، مخملك، سرخك”
آبله مرغان، مننژيت، بعد هم انواع و اقسام واكسن هاي جورواجور. بعد هم كه مدرسه و درس
“.و مشق و جريمه، 12 سال! تازه، اگر رفوزه نشوي، بايد اين راه را هي بروي و بيايي


:و كوچولويي آشفته حال در زير آسماني مهتابي كه خاطره اش را اينگونه تعريف مي كند

!اولين باري بود كه عاشق مي شدم.آن هم عاشق زني كه 45 سال از من بزرگ تر بود”
“!مشكل اين بود كه اين موضوع را چه طور بايد با پدر و مادرم در ميان بگذارم


،اين كتاب جالب و سرشار از نازك انديشي ها، ساده دلي ها، دغدغه ها و شادماني هاي كودكانه
، كاري از كاريكاتوريست، طراح و گرافيست بسيار با ذوق و هنرمند ايراني
آقاي كامبيز درم بخش است كه تاكنون نمايشگاه هاي بسياري را در ايران و خارج برگزار
.نموده اند و به كسب جوايز معتبر جهاني نايل شده اند. با تشكر از ايشان

پريسا پرندين

ٍSmile


SMILE and the World Smiles with You,Frown
and You Frown Alone!

اينشتين و شاعر

اينشتين و شاعر

ويليام هرمان(فيلسوف و جامعه شناس و شاعر) در نخستين گفت وگويش با اينشتين چنين نقل
:مي كند
“پرسيدم: ”وقتي فرمول مشهور خود را به دست آورديد، با آن چه كرديد؟
توضيحات خود را در سيزده صفحه نوشتم و آنها را به ناشر مجله جورنال آف فيزيكس در”
“.برن سپردم.بعد يكراست به خانه برگشتم، به رختخواب رفتم، و چهارده روز بيمار بودم
شهامت به خرج دادم و گفتم: ”و احتمالا ناشر هم به سبب آنكه فهم مطالب شما بي نهايت
“ .دشوار بود، بيمار شد
فكر نمي كنم. او به ندرت نگاهي به كارهاي من مي افكند. تا آن زمان،چيزهاي زيادي از من”
چاپ كرده بودند و بنابراين ضرري نداشت كه اين يكي را هم چاپ كنند. به علاوه، در آن موقع
“. من به اين تصور آرامش بخش خو گرفته بودم كه كسي به كارهاي من توجهي نخواهد كرد
خاطر نشان كردم كه: ”با اين حال،آخرين كار شما در واقع قلوه سنگي بود كه به آبگير آرام
“ .علم پرتاب مي كرديد
اينشتين با لبخندي گفت: ”نه،سنگريزه اي بيش نبود، چون سالها طول كشيد تا امواج خفيف
“!آن به ساحل رسيد
“محجوبانه پرسيدم: ”نتيجه عملي نظريه نسبيت شما چه خواهد بود؟
:اينشتين كه ظاهرا از اين پرسش خوشش آمده بود، به پشتي صندلي خود تكيه زد

خوب،اگر سطح كره زمين خيلي شلوغ شد،شما مي توانيد از انرژي ماده استفاده”
كنيد و خودتان را به سطح كره ماه برسانيد.يا اين كه مي توانيد كشف كنيد در
آزمايشگاه چگونه از طبيعت تقليد نماييد. يا اينكه خواهيد توانست چهارپايان را به
جاي علف با مواد مصنوعي تغذيه كنيد.از سوي ديگر، اگر آدم مردم گريزي هستيد
مي توانيد با فشار يك دگمه از شر خودتان خلاص شويد و در عين حال نيمي از كره
“ .زمين را هم با خودتان نابود سازيد

“!وحشتزده گفتم: ”هولناك است
اينشتين در حالي كه مستقيم به من مي نگريست گفت: ”ولي هميشه به يادتان باشد كه فرمول
من خنثي است. اين كه كاربرد آن مصدر خير باشد يا شر،بسته به تصميماتي است كه بشريت
“.اتخاذ خواهد كرد
از فرط هيجان، به طرزي نسنجيده گفتم: ”دنيا خواهد گفت كه پاياني براي نام اينشتين وجود
نخواهد داشت!“ اينشتين اين اشاره مرا نشنيده گرفت، و من بي درنگ پرسيدم: ”چه مدتي
“روي فرمول خودتان كار كرديد؟

نه سال،ولي فقط يك فرمول نبود.هزار فرمول نوشته شده و به دور انداخته شد.بارها پيش آمد”
كه تصميم گرفتم موضوع را رها كنم.ولي سرانجام،پس از تلاشهاي پايان ناپذير و
“. بي خوابيهاي متمادي،فرمول مورد نظر را يافتم

من هم چيزي را كه مي خواستم يافتم!“ با گفتن اين جمله واقعا از جا پريدم و با هيجاني”
مهار ناپذير ادامه دادم: ”شما رمز نبوغ را بر من آشكار ساختيد.نبوغ چيزي نيست كه ساخته
دست و فكر ديگران باشد،خود به خود شكل مي گيرد و تكامل مي يابد.اگر اجازه بدهيد،گفتارهاي
.راديويي خود را ”نبوغ و پشتكار“ خواهم ناميد
:اينشتين تفسير مرا بر نبوغ پذيرفت
آري، درست است كه من سفت و سخت به موضوع چسبيده بودم. نوعي مكاشفه دروني محرك”
من بود.بسياري از متفكران معتقندند كه پيشرفت نوع بشر را بايد معلول تجربياتي عملي و
نقد آميز دانست، ولي من مي گويم كه دانش حقيقي آن است كه از خلال نوعي فلسفه قياس و
استنتاج حاصل آيد.چون در عمل، مكاشفه است كه جهان را بهبود مي بخشد و نه فقط
گام زدن در راههاي پيموده شده انديشه.مكاشفه ما را بر آن مي دارد كه به واقعيتهاي نا مرتبط
با يكديگر بپردازيم و بعد آنقدر درباره آنها بينديشيم تا عاقبت بتوانيم آنها را زير چتر قانون
واحدي جاي دهيم.پرداختن به واقعيتهاي مرتبط با همديگر به منزله جا خوش كردن در ميان
.چيزهايي است كه در اختيار داريم، حال آنكه هدف، جستجوي واقعيتهاي تازه است
مكاشفه پدر دانش جديد است، حال آنكه تجربه گرايي صرف،چيزي نيست جز انباشتن
“.دانشهاي كهنه

بر گرفته از كتاب اينشتين و شاعر

نوشته: ويليام هرمان ترجمه: ناصر موفقيان

Tuesday, December 18, 2007

سخن رنج مگو


من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر، هيچ مگو

:دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت
“ .
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو”
“.گفتم: ”اي عشق، من از چيز دگر مي ترسم
.گفت: ”آن چيز دگر نيست دگر، هيچ مگو

من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
“.سر بجنبان كه بلي، جز كه به سر هيچ مگو
قمري، جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر! هيچ مگو
گفتم: ”اي دل، چه مه ست اين؟“دل اشارت مي كرد
“.كه ”نه اندازه توست اين، بگذر، هيچ مگو
“گفتم: ”اين روي فرشته ست عجب يا بشر است؟
“.گفت: ”اين غير فرشته ست و بشر، هيچ مگو

“.گفتم: ”اين چيست؟بگو، زير و زبر خواهم شد
گفت: ”مي باش چنين زير و زبر، هيچ مگو
اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال
“.خيز ازين خانه برو، رخت ببر، هيچ مگو
“گفتم: ”اي دل، پدري كن، نه كه اين وصف خداست؟
“ .گفت: ”اين هست، ولي جان پدر، هيچ مگو

مولانا

Saturday, December 15, 2007

زندگي ما حاصل افكار ما است


.زندگي ما حاصل افكار ما است
آنچه ديروز بدان انديشيده ايد،امروزتان را ساخته است و آنچه امروز
.به آن مي انديشيد، فردايتان را خواهد ساخت


بودا

Kindness



"No act of kindness, no matter how small, is ever
  wasted".

- Aesop

گزيده هايي از جبران خليل جبران



:گزيده هايي از جبران خليل جبران

براي زيستن، شهامت لازم است

براي زيستن، شهامت لازم است. يك دانه ترك نخورده، داراي همان ويژگيهايي است كه جوانه
،به هنگام شكستن پوسته اش دارد. با اين وجود، تنها آني كه پوسته اش را مي شكند
.مي تواند خود را به درون ماجراي زندگي پرتاب كند
اين ماجرا، جسارتي يگانه را مي طلبد: كشف آن كه انسان نمي تواند با تجربه هاي ديگران
، بزيد، و ميل آن كه دل به دريا بسپارد. براي آن كه پيشاپيش بداند چه روي خواهد داد
نمي تواند ديدگان ديگري و گوشهاي ديگري را وام بگيرد. هر موجودي با ديگري متفاوت
. است


لحظه هايي هست كه

لحظه هايي هست كه در آنها زندگي به ظاهر بي اهميت و هم زمان سرشار از هزاران معنا
. مي نمايد. قلب ما همه جا هست، در ساحل رود مي نشينيم و از آبهاي ژرفش مي نوشيم
حس مي كنيم كه آب نيز تشنه است و او هم ما را مي نوشد، در آن دم با كيهان يگانه
. مي شويم
بارها گفته ام: ”خداوند پشت هزار پرده نور قرار دارد.“ اينك مي گويم: ”با گذر از يكي از
“.پرده ها، جهان پايان مي گيرد و خداوند نزديكتر مي شود


برگرفته از كتاب ”نامه هاي عاشقانه يك پيامبر“ نامه هاي جبران خليل جبران به ماري هسكل

Friday, December 14, 2007

هشتاد سال نوازندگي










هشتاد سال نوازندگي

:پابلو كاسالس، نوازنده ويلون سل نوشته است
.هميشه در حال تولد دوباره ام. هرروز صبح،هنگام آغاز دوباره زندگي است
از هشتاد سال پيش، روزهايم را هميشه به يك صورت شروع كرده ام...اما
،معني اش اين نيست كه رفتارم خودكار و روزمره است. هر صبح بيدار مي شوم
.به سراغ پيانو مي روم و دو پرلود ويك فوگ از باخ مي نوازم
.اين قطعه ها همچون بركتي بر خانه ام عمل مي كنند
اما اين نوازندگي هم شيوه اي براي استقرار دوباره ارتباط با راز زندگي و معجزه
.انسان بودن است
...هر چند هشتاد سال تمام، همين كار را كرده ام، موسيقي هيچوقت يكسان نبوده
.هميشه چيزي تازه، خارق العاده، باورنكردني بمن مي آموزد


Thursday, December 13, 2007

شادي


اگر در زندگي تنها يك درس را مي آموزيد، اجازه دهيد آن درس اين

.باشد: شما مسئول خلق شادي خود هستيد

بارتولوميو


حس باران


حس باران

!ضرب آهنگ هاي كوتاه، صداي باران
!بوي خاك باران خورده
!پنجره ها را مي گشايم تا فضا پر از تنفس باران گردد و تنفس من پر از فضاي باران
.مشتاقانه بوي خاك باران خورده را تا اعماق وجودم در مي كشم
كافي نيست! نفسهاي عميق در آميخته با بوي خاك نمناك تكرر مي يابد تا مگر تمناي جان را
.براي كشف آن حس لذتبخش آري گويد
.و اينك آن ضرب آهنگهاي كوتاه به ترنمي لطيف و بغايت دلپذير مبدل گشته اند
!چشمهايم را مي بندم تا وجودم همه موسيقي باران باشد و بس
نرم نرمك آن حس وجد و سرمستي و رها شدن از خويشتن در رگهايم به جريان مي افتد ، گويي جانم ساغري پر ز مي،ز دست ساقي هستي نوش كرده است
بيخود از خويش در كوچه هاي باراني به راه مي افتم ...مي روم ، مي روم
...تا مگر
. كشف كنم حس باران را
!كوچه ها پر از برگهاي خيس و من پر ز شور و شعف
نگاهم در امتداد درختان چنار در حركت است و حس طراوت را از لا به لاي طرحهاي در هم

. پيچده وجودشان لمس مي كند
...حس طراوت باراني طبيعت را با احساس طربناك باراني خويش در مي آميزم و

زبان قاصر است تا آن رنگين كمان شور انگيز احساس را با عاشقانه ترين كلمات به
...تصوير كشد
!حس باران ناگفتني است
...گوش جان سپرده به ترنم زيباي باران

...در كوچه هاي باراني به رفتن ادامه مي دهم
!مي روم ، مي روم...تا مگر كشف كنم حس باران را

نوشته : پريسا پرندين

Wednesday, December 12, 2007

Tickle


LET THE little THINGS IN LIFE TICKLE YOU!


بهار عارفان



...گويند پاييز، بهار عارفان است

رقص باد در ميان شاخساران، برگ ريزان خزان دل انگيز را به تماشاگه
.ديده و دل مي گذارد
!و براي عارف، هر تماشايي رهي است پنهان بسوي آن تماشايي
و چه خوش رهي است از ديده بسوي دل كه نشان عشق بر تار و پود
.جان مي نشاند
!قلب عارف بسان پاييزان طبيعت رنگ مي بازد در برابر رنگ رخ دوست
و در خيال رسيدن به بارگه اش، خزان عارفانه را موسم تزكيه جان
.مي داند از هر آنچه غير اوست

!و چه ضيافتي خوشتر از تزكيه جان و پيوستن به جان


نوشته: پريسا پرندين