
Tuesday, March 18, 2008
سال نو مبارك باد

شادباش هاي نوروزي ساليان پيش
رويش گلهاي سپيد ظريف اندام در آغوش سبزه هايي كه از لابه لاي
تنگترين شيارهاي هر سنگ سر برون آورده اند، بشارت نقش آفريني
.بهار است بر پرده طبيعت
مبهوت از تماشاي بارقه اي از شاهكارهاي زيبايي كلك اعجاز آفرين
آن نقاش ازل، خويش را به بهار زيباييها مي سپاريم تا ساغر وجودمان
آكنده از شراب شيرين وش هستي گردد
وانگه
به موسيقي سرود بهاران، شور زندگي را به رقص مي آييم تا وجد و
سرورمان، سپاس و تكريمي باشد از سر صدق به پيشگاه آن پادشه
!خوبان كه ز ملك تا ملكوتش در رقصند و سماع
!بزم بهاران بر شما فرخنده باد

ارغواني، بنفش شورانگيز سينري ها
عطر شيرين شب بوها، مخملين ملاحت بنفشه ها
بوي خوش ياسمين ها
آبي آبي آسمان، نكهت بهارين نسيم
دلنوازين نغمه چكاوكان
خنكاي سبز سبزه هاي نورسته
نورافشان تلالو پرتوهاي زرين خورشيد
...و
.طراوت آغازي دگرباره را بشارت مي دهند
،سرخوش از باده بهاران، با دلي آكنده از شور وسرور و عشق و اميد
،بي تاب از هيجان زنده بودن
.شكوه نوبهار راجشن مي گيريم
قلبتان هماره پرشور و بهاري باد و
!فرارسيدن سال نو بر شما مبارك و فرخنده
،برايتان سالي سرشار از تندرستي و شادكامي
بهار 85
پريسا پرندين
!موجودات عالم هستي را به اوج سرمستي و وجد رساند
ساحت گيتي به بديع ترين رنگها و نقشها آراسته شد و نكهت نسيم بهاري
.فضا را عطرآگين نمود
و انسان در شگفت از اينهمه شكوه و عظمت به مشاهده بارقه اي از
جمال الهي پرداخت و هم آوا با تمامي موجودات به سرايش نغمه لطيف
و عشق آفرين
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده لا اله الا هو
.پرداخت
بهار84
پريسا پرندين
Wednesday, March 5, 2008
Success consists of ...
Success in life consists of going from one mistake
to the next without losing enthusiasm.
Winston Churchill
كلمه قدرت است
!با تلفن ـ اما بنويس
.با نوشتن به خدا و به ديگران نزديكتر مي شويم
.اگر مي خواهي نقش خودت را در دنيا بهتر بفهمي، بنويس
سعي كن روحت را در نوشته ات بگذاري، حتي اگر هيچ كس كارت را نمي خواند
.يا بدتر، حتي اگر كسي چيزي را بخواند كه نمي خواهي خوانده شود
همين نوشتن به ما كمك مي كند افكارمان را تنظيم كنيم و پيرامونمان را واضح تر
.ببينيم
،يك كاغذ و قلم معجزه مي كند، درد را تسكين مي دهد
.رويا ها را تحقق مي بخشد و اميدهاي از دست رفته را باز مي گرداند
!كلمه قدرت است
كلمه، انديشه ي استحاله يافته به ارتعاش است و نيرويي عظيم تر از
بريدا – پائولو كوئليو
Wednesday, February 20, 2008
Heaven
The mind in it’s own place and in
itself, can make a heaven of hell,
John Milton
تعاريف
:دو استاد هندي، عشق را چنين تعريف مي كنند
،اوشو: ”عشق ورزيدن، به معناي واقعي كلمه، تجربه اي شاهانه است
چون هم چون يك امپراتور رفتار مي كنيد. حال آنكه تمناي عشق
. تجربه اي گدايانه است
“.هرگز هم چون يك گدا نباشيد، همواره يك امپراتور باشيد
نيسارگاداتا: ”رنج از آرزو مي آيد. و احساس يگانگي هرگز نمي تواند
.سركوب گرددـ آنچه سركوب مي شود، آرزوي بازشناختن است
“ .اين آرزو نيز، همانند هر چيز كاملا ذهني، يك نيرنگ است
متن زير بر ديواري در شهر بوئنس آيرس نوشته شده و توسط فابيانا
:ريبولدي مورد تفسير قرار گرفته است
،اگر كسي را دوست داريد، آزادش بگذاريد. اگر به سوي شما بازگشت”
به خاطر آن است كه چنين بايسته بوده است. اگر بازنگشت، به خاطر آن
“ .است كه چنين بايسته بوده است
برگرفته از كتاب دومين مكتوب
اثر پائولو كوئليو
Wednesday, February 13, 2008
دلاويز ترين شعر جهان
.خاطره اي با من هست
:به شما ارزاني
،سحري بود و هنوز
.گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
،گل ياس
.عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
.نفسم با نفس ياس درآميخته بود
***
!اين دل افروزترين روز جهان را بنگر
! تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي
،آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم
،روح درجسم جهان ريخته اند
،شور و شوق تو برانگيخته اند
! تو هم اي مرغك تنها، بسراي
،همه درهاي رهائي بسته ست
! تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را ، بسراي
“... بسراي
***
،باغ هاي گل سرخ
،شاخه گسترده به مهر
،غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر ؛
.غنچه ها مي شد باز
،غنچه ها مي رسد باز
،باغ هاي گل سرخ
،باغ هاي گل سرخ
! يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست
! در لحظه شيرين شكفتن
! خورشيد
! چه فروغي به جهان مي بخشيد
!...چه شكوهي
! همه عالم به تماشا برخاست
! من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم
***
.بال در بال گذر مي كردند
،دو صنوبر در باغ
.سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند
مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور
...رو نهادند به دروازه نور
،چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق
در سرا پرده دل
،غنچه اي مي پرورد
- هديه اي مي آورد -
! برگ هايش كم كم باز شدند
:برگ ها باز شدند
،گل افشاني لبخند تو
! آراستمش
،تار و پودش را از خوبي و مهر
: خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام
دوستت دارم “ را”
***
،دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق
! كه بري خانه دشمن
! كه فشاني بر دوست
! راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست
،در دل مردم عالم، به خدا
،نور خواهد پاشيد
.روح خواهد بخشيد
! تو هم، اي خوب من! اين نكته به تكرار بگو
،اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت
! نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو
! دوستم داري؟“ را از من بسيار بپرس ”
! دوستت دارم“ را با من بسيار بگو”
فريدون مشيري
Monday, February 11, 2008
به اميد آن روز
...روزگاري با قلم آزادي خواهم نوشت و خواهند نوشت
...آنچه بر نسل من گذشت....آنچه بر نسل ما گذشت
.به اميد آن روز
...به اميد آنكه رايحه آزادي، فضاي سرزمينم را عطرآگين كند
...به اميد آنكه شورانگيزترين رنگها، رنگ شادي بر سرزمينم بنشاند
...به اميد آنكه طربناكترين نغمه ها در گوش سرزمينم جاري شود
.به اميد آن روز
،به اميد عشق و دوستي و صلح
،به اميد نور و روشني و نيكي
،به اميد غناي انديشه و بينش و فرهنگ
،به اميد زيبايي و شور و سرور
.به اميد پروردگارم ...به اميد پروردگارم....به اميد پروردگارم
پريسا
Wednesday, February 6, 2008
Monday, February 4, 2008
پرنده خارزار
پرنده كه خاري سينه اش را خسته است، از قانوني تغييرناپذير
پيروي مي كند. او نمي داند كه چه چيزي وادارش كرده كه
...سينه اش را به خار بسپارد و آوازخوانان مي ميرد
حتي لحظه اي كه خار سينه اش را مي شكافد از فرارسيدن مرگش
آگاه نيست و به همان قانع است كه آنقدر بخواند و بخواند تا ديگر
.صدايي در گلويش باقي نماند
...ولي ما، ما هنگامي كه خاري سينه مان را خسته است، مي دانيم
...درك مي كنيم... و با اين همه ادامه مي دهيم، ادامه مي دهيم
برگرفته از كتاب مرغان شاخسار طرب
Wednesday, January 30, 2008
See a flower really!
“I've been absolutely terrified every moment of my life -- and
I've never let it keep me from doing a single thing I wanted to do. „
“Nobody sees a flower really; it is so small. We haven't time, and
Georgia O'keefe
وان نفسي كه بيخودي
وان نفسي كه بيخودي، يار چه كار آيدت؟
آن نفسي كه با خودي، خود تو شكار پشه اي
وان نفسي كه بيخودي، پيل شكار آيدت
آن نفسي كه با خودي، بسته ابر غصه اي
وان نفسي كه بيخودي، مه به كنار آيدت
آن نفسي كه با خودي، يار كناره مي كند
وان نفسي كه بيخودي، باده يار آيدت
آن نفسي كه با خودي، همچو خزان فسرده اي
وان نفسي كه بيخودي، دي چو بهار آيدت
جمله بيقراريت از طلب قرار تست
طالب بيقرار شو تا كه قرار آيدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است
ترك گوارش ار كني زهر گوار آيدت
جمله بيمراديت از طلب مراد تست
ورنه همه مرادها همچو نثار آيدت
عاشق جور يار شو عاشق مهر يار ني
تا كه نگار نازگر عاشق زار آيدت
مولانا
Albert Einstein Quotes
We know nothing at all. All our knowledge is but
the knowledge of schoolchildren.
The real nature of things we shall never know.
Life is like riding a bicycle. To keep your balance
you must keep moving.
We have to do the best we can. This is our sacred
human responsibility.
The pursuit of truth and beauty is a sphere of
activity in which we are permitted to remain
children all our lives.
Gravitation is not responsible for people falling in love.
روزمره هاي زندگي
جبران خليل جبران
Your daily life is your temple and your religion,
Whenever you come into it take with you your all.
Gibran,Kahlil Gibran
چاي
آن، فقط چاي عرضه مي گردد و نه چيز ديگر. اما همه كار با چنان مراسم وتشريفاتي انجام
.مي گيرد كه يك تمرين روزانه، به يك لحظه رابطه با كيهان تبديل مي گردد
:استاد چاي، آنچه را كه رخ مي دهد، چنين توضيح مي دهد
اين مراسم، ستايش زيبايي و سادگي است. استاد تمام نيروي خود را در تلاشي براي”
. دست يابي به كمال از راه رفتارهاي ناكامل زندگي روزمره متمركز مي سازد
“ .سراسر زيبايي اين مراسم، در محترم شمردن آن چه تحقق يافته است، خلاصه مي شود
اگر فقط يك گردهمايي براي نوشيدن چاي مي تواند ما را بسوي خداوند ببرد، پس چه بگوييم
!از فرصتهاي ديگري كه هر روز براي ما ايجاد مي شوند و متوجه آنها نمي شويم؟
پائولو كوئليو
Thursday, January 24, 2008
Motivate Yourself
گفتارهايي الهام بخش از دكتر وين داير
چون از اين قابليت برخورداريد كه دنياي درونتان را در خدمت و يا در
ضديت با خود به كار گيريد، از آن براي آفرينش تصاوير شادكامي و
. فرخندگي كه مايليد در جهان مادي تان اتفاق بيفتد استفاده كنيد
نهايتا آن شادكامي دروني طرح و نقشه اي خواهد بود كه به عنوان
.معمار هر روز از زندگيتان با آن مصلحت جويي مي كنيد
“. يادآوري كنيد : ”من از آنچه آزارم مي دهد بسي فراتر هستم
همين بيان ساده كه تاييد مي كند وجودتان از يك قالب براي گرفتاري
بيشتر است نمي گذارد زندگي روزانه تان ميدان تاخت و تاز آن
.گرفتاريها قرار گيرد
.اتصال داريد. شما بخشي از اين مجموعه هستيد
قرار نيست همه چيز را به دست آوريد زيرا پيشاپيش خود همه چيز
Friday, January 18, 2008
زيبايي دست خط خداوند است
عقل و عشق
در ميان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق بيچون كارها
“.عقل گويد: ”شش جهت حد ست و بيرون راه نيست
“.عشق گويد: ”راه هست و رفته ام من بارها
عقل بازاري بديد و تاجري آغاز كرد
عشق ديده زان سوي بازار او بازارها
عاشقان درد كش را در درونه ذوقها
عاقلان تيره دل را در درون انكارها
“.عقل گويد: ”پا منه، كاندر فنا جز خار نيست
“.عشق گويد عقل را ك”اندر تو است آن خارها
هين خمش كن، خار هستي را ز پاي دل بكن
تا ببيني در درون خويشتن گلزارها
مولانا
شازده كوچولو و روباه
.در اين هنگام بود كه روباه پيدا شد
!روباه گفت: سلام
.شازده كوچولو سر بر گرداند و كسي را نديد ولي مودبانه جواب سلام داد
...صدا گفت: من اينجا هستم، زير درخت سيب
...!شازده كوچولو پرسيد: تو كه هستي؟ چه خوشگلي
.روباه گفت: من روباه هستم
شازده كوچولو به او تكليف كرد كه بيا با من بازي كن. من آنقدر غصه به
...دل دارم كه نگو
.روباه گفت: من نمي توانم با تو بازي كنم. مرا اهلي نكرده اند
!شازده كوچولو آهي كشيد و گفت: ببخش
:اما پس از كمي تامل باز گفت
روباه گفت: تو اهل اينجا نيستي. پي چه ميگردي؟
شازده كوچولو گفت: من پي آدمها مي گردم. ”اهلي كردن“ يعني چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شكار مي كنند. اين كارشان آزارنده
است. مرغ هم پرورش مي دهند و تنها فايده شان همين است. تو پي
مرغ مي گردي؟
شازده كوچولو گفت: نه، من پي دوست مي گردم. نگفتي
روباه گفت: ”اهلي كردن“ چيز بسيار فراموش شده اي است، يعني
علاقه ايجاد كردن؟
روباه گفت: البته. تو براي من هنوز پسر بچهای بيش نيستي، مثل
صدها هزار پسر بچه دیگر، و من نيازي به تو ندارم. تو هم نيازي به من
.نداري. من نيز براي تو روباهي هستم شبيه به صدها هزار روباه دیگر
ولي تو اگر مرا اهلی کني هر دو به هم نيازمند خواهيم شد. تو براي
... من در عالم همتا نخواهي داشت و من براي تو در دنيا يگانه خواهم بود
...گمان مي كنم كه آن گل مرا اهلی کرده است
در آن سیاره شکارچی هم هست؟-
تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يكسان. به همين
جهت در اينجا اوقات به كسالت مي گذرد. ولي تو اگر مرا اهلی کنی
زندگي من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايي آشنا
خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای
دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولي صدای پای تو همچون نغمه
!موسيقي مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن
آن گندمزار را در آن پايين میبینی؟ من نان نمي خورم و گندم در
نظرم چیز بیفایدهای است. گندمزار مرا به یاد هيچ چیز نمیاندازد و
اين جاي تاسف است! اما تو موهاي طلايي داري. و چقدر خوب خواهد
شد آن وقت كه مرا اهلي كرده باشي! چون گندم که به رنگ طلاست
مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندمزار
...دوست خواهم داشت
:روباه ساكت شد و مدت زيادي به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت
!بيزحمت... مرا اهلی کن
. ندارم.من بايد دوستاني پیدا کنم و خيلي چیزها هست كه بايد بشناسم
وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهاي ساخته و پرداخته از دکان
میخرند، اما چون كاسبي نیست که دوست بفروشد آدمها بي دوست و
!آشنا ماندهاند. تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن
لاي علفها مینشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم كرد و تو
.هیچ حرف نخواهي زد
زبان سرچشمه سؤِتفاهم است. ولي تو هر روز میتوانی قدري جلوتر
.بنشینی
.فردا شازده كوچولو باز آمد
روباه گفت: بهتر بود به وقت دیروز مي آمدي. تو اگر مثلا هر روز ساعت
چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه ببعد كم كم خوشحال خواهم
.شد و هر چه بیشتر وقت بگذرد احساس خوشحالي من بيشتر خواهد بود
سر ساعت چهار نگران و هيجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش
خوشبختی پي خواهم برد. ولي اگر در وقت نامعلومي بیایی
دل مشتاق من نمي داند كي خود را براي استقبال تو بيارايد...آخر در هر
چیز بايد آييني باشد.شازده کوچولو پرسيد: ”آيين“ چيست؟
روباه گفت: این هم چیزي است بسيار فراموش شده، چیزی است که
باعث میشود روزي با روزهاي ديگر و ساعتي با ساعتهاي ديگر فرق
پيدا کند. مثلا شکارچيان من براي خود آييني دارند: روزهاي پنجشنبه با
دختران ده میرقصند. پس پنجشنبه روز نازنيني است. من در آن روز تا
پاي تاكستانها به گردش مي روم. اگر شکارچيها هر وقت دلشان
مي خواست میرقصیدند روزها همه به هم شبيه میشدند و منِ دیگر
.تعطيلي نمي داشتم
برگرفته از كتاب نغز و شيرين ”شازده كوچولو“ اثر آنتوان دو سنت اگزوپري
Wednesday, January 9, 2008
Heaven in a wild flower

William Blake
و ديدن بهشت در گلي خودرو
ابديت را در كف دستت بگير
...و بي نهايت را ساعتي فرض كن
ما را اينگونه هدايت كرده اند تا باور كنيم اين دروغ را
ويليام بليك
من آن درياي بي كرانه هستم
آن ها در بيداريشان به من مي گويند: ”تو و دنيايي كه در آن زندگي مي كني
Intuitive Mind
The intuitive mind is a sacred gift and
the rational mind is a faithful servant.
We have created a society that honors
the servant and has forgotten the gift!
Albert Einstain
Sunday, January 6, 2008
قطعه اي از شعر آرش كمانگير
شعر آرش كمانگير، اثري زيبا و ماندگار از سياوش كسرايي ، شاعر بزرگ ايراني
است كه با طبع شاعرانه و قلم بس توانا و چيره دست خويش، اسطوره آرش کمانگیر
كه نماد جانفشانی در راه میهن است و داستان وي در اوستا آمده، را در قالب شعري
.بلند ودر عين حال شيرين و جذاب، به رشته نظم در آورده است
شنيده ام كه مادربزرگان و پدربزرگان ما در شبهاي سرد وبرفي، گرد هم مي آمدند و
به سرگذشت آرش كمانگير كه فرد خوش بياني از جمع شان آنرا مي خواند،با دقت
گوش مي سپرندند...... و من هم امروز با ديدن برف سنگيني كه تهران را كاملا
سپيدگون كرد، به ياد خاطرات شيرين دوران كودكي، هنگامي كه دانش آموز كلاس
چهارم دبستان مدرسه توحيد بودم افتادم و به ياد همكلاسي كه دفتر شعر پدرش را
دريك روز برفي به مدرسه آورده بود و ما در زنگ تفريح دوم كه نسبتا طولاني
.بود، شعر آرش كمانگير را با لذتي وافر خوانديم و من هم آنرا در دفتر شعر خود نوشتم
.قطعه اي كه خوانديد، در واقع مقدمه زيبايي از اين شعر بلند اسطوره اي است
پريسا پرندين
Wednesday, January 2, 2008
Monday, December 31, 2007
YOU ARE HERE
WOODROW WILSON
داستاني درباره ذن
داستاني درباره ذن از يك استاد دانشگاه نقل قول شده است.اين استاد به نزد مرشدي رفته بود
تا درباره فلسفه ذن از او سئوال كند. در مدتي كه مرشد با تاني مشغول تهيه چاي بود، استاد
دانشگاه به طور مشروح درباره اعتقاداتش به سخن گفتن پرداخت. مرشد شروع به ريختن
چاي در فنجان استاد كرد و به ريختن ادامه داد. فنجان پر شده و مرشد هنوز مشغول ريختن
چاي بود. استاد آخر طاقت نياورد و گفت: ”اين فنجان پر است! بيش از اين در آن جاي
،نمي گيرد!“ مرشد پاسخ داد: ”شما هم مثل اين فنجان از عقايد و گمانهاي خود پر شده ايد
“.چگونه مي توانم فلسفه ذن را به شما بياموزم پيش از اينكه شما فنجانتان را خالي كنيد
Out beyond ideas of
There is a field.
I’ll meet you there.
when the soul lies down in that grass,
the world is too full to talk about.
Molana
كلامي از شكسپير
اي دوست زيباي من، به چشم من هرگز پير نخواهي شد، چرا كه زيبايي تو كماكان همان
هر چيزي دوست دارد هست شود
آنچه تو ميوه اش مي نامي، هنگامي كه آبدار و لذيذ مي شود، و پرنده اش
.مي نامي، هنگامي كه نغمه مي خواند، همان شادي است
اينكه آدمي براي خوشبختي زاده شده است، بي شك نكته اي است كه
از سراسر طبيعت مي آموزيم. تلاش براي كامجويي است كه گياه را به
.جوانه زدن وا مي دارد، كندو را از عسل مي آكند و قلب آدمي را از نيكي
به درستي نمي دانم چه كسي مي تواند آورنده من بر روي زمين باشد. به
من گفته اند كه آن كس خداست، و اگر او نبوده، پس چه كسي بوده است؟
به راستي احساس شادي ام از زيستن چنان نيرومند است كه گاه به ترديد
مي افتم و از خود مي پرسم آيا هوس بودن، حتي اگر نبودم، در من وجود
نمي داشت؟
آندره ژيد
Wednesday, December 19, 2007
كوه وسنجاب
كوه و سنجاب با هم نزاع مي كردند
“كوه به سنجاب گفت: ”تو يك كوچولوي مغرور هستي
سنجاب پاسخ داد: ”ترديدي نيست كه تو خيلي بزرگي، همه چيز بايد گرد هم آيند تا اين فضا را
بسازند اما فكر نمي كنم كه مقام و موقعيت من مايه شرمندگي ام باشد
البته من به بزرگي تو نيستم اما تو هم به كوچكي من نيستي و حتي نصف چابكي و
سر زندگي مرا نداري انكار نمي كنم كه تو مي تواني يك رد پاي زيباي سنجاب بسازي
اما بدان كه استعداد ها متفاوت است، همه چيز خوب و كامل و تمام عيار آفريده شده و آنچه
.هست واجب و ضروري است
رالف والدو امرسون
You are a holy creature
Dr.Wayane Dyer
نبوغ انسان
.يك مشت خاك در اثر تماس با نبوغ انسان به قصري بدل مي شود
.يك درخت سرو در اثر تماس با نبوغ انسان دگرگون مي شود و شكل معبدي مي گيرد
.يك رشته پشم گوسفند در اثر تماس با ابتكار انسان به صورت لباسي فاخر در مي آيد
اگر در برگ، خاك، چوب و پشم اين امكان هست كه ارزش خود را از طريق انسان، صد برابر
.بلكه هزار برابر كنند، آيا من نمي توانم با اين بدن خاكي كه نام مرا حمل مي كند، چنان كنم
آگ ماندينو
گفتاري از گوته
!انجام آنچه را كه مي تواني يا مي انديشي كه مي تواني، آغاز كن”
“.در جسارت، نبوغ و اقتدار و اعجاز نهفته است
دفتر خاطرات فرشته ها
دفتر خاطرات فرشته ها
چندي پيش به رسم عادت ديرين و در پي داشتن تجربه اي خوشايند به شهر كتاب ابن سينا
رفتم.فضاي آنجا را بسيار دوست دارم. محيطي آرام و دلپذير كه موسيقي متن آن در
.بيشتر اوقات، آهنگي ملايم يا آوازي سنتي است و گهگاه سكوتي در آميخته با تأمل و بينش
ميزكوچك گردي كه با يك روميزي سنتي تزئين يافته و در اطرافش چند صندلي قرار دارد براي
نشستن و با فراغ خاطر در دنياي زيباي كلمات سير نمودن، احساس گرمي و خوش آمد گويي
را در ذهنم تداعي مي كند. در آن روز هم به مانند هميشه، با حالتي جدي و متفكرانه شروع به
كاوشي هيجان انگيز در بين انواع و اقسام كتابها ازادبيات و فلسفه گرفته تا روانشناسي و
هنر نمودم. پس از مدتي، نمي دانم چه مدت، چون هر گاه كه در ميان انبوهي از كتابها
بسر مي برم، فراموش مي كنم كه بعد زمان هم در دنياي ما وجود دارد!....به سراغ ميز
:پيشخوان كتابها رفتم ...در آن ميان، عنوان كتابي نظرم را جلب كرد
دفتر خاطرات فرشته ها“.....برايم جالب مي نمود، آنرا از ميانه باز كردم و... ناگهان”
!شروع كردم به خنديدن
جمله اي كه موجب خنده من شد، شايد انبساط خاطر شما را هم سبب شود. اين جمله را يك
پسر بچه كوچك تحت عنوان يك خاطره نوشته و كاريكاتور بامزه اي از او كه نشان مي دهد كه
.به قصد خودكشي بر لبه يك پرتگاه ايستاده، ضميمه آن شده است
: جمله را اينگونه نوشته
روزي كه فحميدم از ديكته طجديد شده ام، تسميم گرفتم خودكشي كنم و وسيت نامه ام را حم”
“ ... نوشتم، ولي بعدن پشيمان شدم
!جالب نبود؟
:و كاريكاتوري از يك پسر بچه خيلي كوچك كوله به دوش در را ه مدرسه، كه مي گويد
،فكر نكنيد بچه بودن كار ساده اي است.اول همه نافت را مي برند.سياه سرفه، مخملك، سرخك”
آبله مرغان، مننژيت، بعد هم انواع و اقسام واكسن هاي جورواجور. بعد هم كه مدرسه و درس
“.و مشق و جريمه، 12 سال! تازه، اگر رفوزه نشوي، بايد اين راه را هي بروي و بيايي
:و كوچولويي آشفته حال در زير آسماني مهتابي كه خاطره اش را اينگونه تعريف مي كند
!اولين باري بود كه عاشق مي شدم.آن هم عاشق زني كه 45 سال از من بزرگ تر بود”
“!مشكل اين بود كه اين موضوع را چه طور بايد با پدر و مادرم در ميان بگذارم
،اين كتاب جالب و سرشار از نازك انديشي ها، ساده دلي ها، دغدغه ها و شادماني هاي كودكانه
، كاري از كاريكاتوريست، طراح و گرافيست بسيار با ذوق و هنرمند ايراني
آقاي كامبيز درم بخش است كه تاكنون نمايشگاه هاي بسياري را در ايران و خارج برگزار
.نموده اند و به كسب جوايز معتبر جهاني نايل شده اند. با تشكر از ايشان
پريسا پرندين
اينشتين و شاعر
اينشتين و شاعر
ويليام هرمان(فيلسوف و جامعه شناس و شاعر) در نخستين گفت وگويش با اينشتين چنين نقل
:مي كند
“پرسيدم: ”وقتي فرمول مشهور خود را به دست آورديد، با آن چه كرديد؟
توضيحات خود را در سيزده صفحه نوشتم و آنها را به ناشر مجله جورنال آف فيزيكس در”
“.برن سپردم.بعد يكراست به خانه برگشتم، به رختخواب رفتم، و چهارده روز بيمار بودم
شهامت به خرج دادم و گفتم: ”و احتمالا ناشر هم به سبب آنكه فهم مطالب شما بي نهايت
“ .دشوار بود، بيمار شد
فكر نمي كنم. او به ندرت نگاهي به كارهاي من مي افكند. تا آن زمان،چيزهاي زيادي از من”
چاپ كرده بودند و بنابراين ضرري نداشت كه اين يكي را هم چاپ كنند. به علاوه، در آن موقع
“. من به اين تصور آرامش بخش خو گرفته بودم كه كسي به كارهاي من توجهي نخواهد كرد
خاطر نشان كردم كه: ”با اين حال،آخرين كار شما در واقع قلوه سنگي بود كه به آبگير آرام
“ .علم پرتاب مي كرديد
اينشتين با لبخندي گفت: ”نه،سنگريزه اي بيش نبود، چون سالها طول كشيد تا امواج خفيف
“!آن به ساحل رسيد
“محجوبانه پرسيدم: ”نتيجه عملي نظريه نسبيت شما چه خواهد بود؟
:اينشتين كه ظاهرا از اين پرسش خوشش آمده بود، به پشتي صندلي خود تكيه زد
خوب،اگر سطح كره زمين خيلي شلوغ شد،شما مي توانيد از انرژي ماده استفاده”
كنيد و خودتان را به سطح كره ماه برسانيد.يا اين كه مي توانيد كشف كنيد در
آزمايشگاه چگونه از طبيعت تقليد نماييد. يا اينكه خواهيد توانست چهارپايان را به
جاي علف با مواد مصنوعي تغذيه كنيد.از سوي ديگر، اگر آدم مردم گريزي هستيد
مي توانيد با فشار يك دگمه از شر خودتان خلاص شويد و در عين حال نيمي از كره
“ .زمين را هم با خودتان نابود سازيد
“!وحشتزده گفتم: ”هولناك است
اينشتين در حالي كه مستقيم به من مي نگريست گفت: ”ولي هميشه به يادتان باشد كه فرمول
من خنثي است. اين كه كاربرد آن مصدر خير باشد يا شر،بسته به تصميماتي است كه بشريت
“.اتخاذ خواهد كرد
از فرط هيجان، به طرزي نسنجيده گفتم: ”دنيا خواهد گفت كه پاياني براي نام اينشتين وجود
نخواهد داشت!“ اينشتين اين اشاره مرا نشنيده گرفت، و من بي درنگ پرسيدم: ”چه مدتي
“روي فرمول خودتان كار كرديد؟
نه سال،ولي فقط يك فرمول نبود.هزار فرمول نوشته شده و به دور انداخته شد.بارها پيش آمد”
كه تصميم گرفتم موضوع را رها كنم.ولي سرانجام،پس از تلاشهاي پايان ناپذير و
“. بي خوابيهاي متمادي،فرمول مورد نظر را يافتم
من هم چيزي را كه مي خواستم يافتم!“ با گفتن اين جمله واقعا از جا پريدم و با هيجاني”
مهار ناپذير ادامه دادم: ”شما رمز نبوغ را بر من آشكار ساختيد.نبوغ چيزي نيست كه ساخته
دست و فكر ديگران باشد،خود به خود شكل مي گيرد و تكامل مي يابد.اگر اجازه بدهيد،گفتارهاي
.راديويي خود را ”نبوغ و پشتكار“ خواهم ناميد
:اينشتين تفسير مرا بر نبوغ پذيرفت
آري، درست است كه من سفت و سخت به موضوع چسبيده بودم. نوعي مكاشفه دروني محرك”
من بود.بسياري از متفكران معتقندند كه پيشرفت نوع بشر را بايد معلول تجربياتي عملي و
نقد آميز دانست، ولي من مي گويم كه دانش حقيقي آن است كه از خلال نوعي فلسفه قياس و
استنتاج حاصل آيد.چون در عمل، مكاشفه است كه جهان را بهبود مي بخشد و نه فقط
گام زدن در راههاي پيموده شده انديشه.مكاشفه ما را بر آن مي دارد كه به واقعيتهاي نا مرتبط
با يكديگر بپردازيم و بعد آنقدر درباره آنها بينديشيم تا عاقبت بتوانيم آنها را زير چتر قانون
واحدي جاي دهيم.پرداختن به واقعيتهاي مرتبط با همديگر به منزله جا خوش كردن در ميان
.چيزهايي است كه در اختيار داريم، حال آنكه هدف، جستجوي واقعيتهاي تازه است
مكاشفه پدر دانش جديد است، حال آنكه تجربه گرايي صرف،چيزي نيست جز انباشتن
“.دانشهاي كهنه
بر گرفته از كتاب اينشتين و شاعر
نوشته: ويليام هرمان ترجمه: ناصر موفقيان
Tuesday, December 18, 2007
سخن رنج مگو
من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر، هيچ مگو
:دوش ديوانه شدم، عشق مرا ديد و بگفت
“ .آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو”
“.گفتم: ”اي عشق، من از چيز دگر مي ترسم
.گفت: ”آن چيز دگر نيست دگر، هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
“.سر بجنبان كه بلي، جز كه به سر هيچ مگو
قمري، جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر! هيچ مگو
گفتم: ”اي دل، چه مه ست اين؟“دل اشارت مي كرد
“.كه ”نه اندازه توست اين، بگذر، هيچ مگو
“گفتم: ”اين روي فرشته ست عجب يا بشر است؟
“.گفت: ”اين غير فرشته ست و بشر، هيچ مگو
“.گفتم: ”اين چيست؟بگو، زير و زبر خواهم شد
گفت: ”مي باش چنين زير و زبر، هيچ مگو
اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال
“.خيز ازين خانه برو، رخت ببر، هيچ مگو
“گفتم: ”اي دل، پدري كن، نه كه اين وصف خداست؟
مولانا
Saturday, December 15, 2007
زندگي ما حاصل افكار ما است
.زندگي ما حاصل افكار ما است
آنچه ديروز بدان انديشيده ايد،امروزتان را ساخته است و آنچه امروز
.به آن مي انديشيد، فردايتان را خواهد ساخت
بودا
گزيده هايي از جبران خليل جبران
:گزيده هايي از جبران خليل جبران
براي زيستن، شهامت لازم است
براي زيستن، شهامت لازم است. يك دانه ترك نخورده، داراي همان ويژگيهايي است كه جوانه
،به هنگام شكستن پوسته اش دارد. با اين وجود، تنها آني كه پوسته اش را مي شكند
.مي تواند خود را به درون ماجراي زندگي پرتاب كند
اين ماجرا، جسارتي يگانه را مي طلبد: كشف آن كه انسان نمي تواند با تجربه هاي ديگران
، بزيد، و ميل آن كه دل به دريا بسپارد. براي آن كه پيشاپيش بداند چه روي خواهد داد
نمي تواند ديدگان ديگري و گوشهاي ديگري را وام بگيرد. هر موجودي با ديگري متفاوت
. است
لحظه هايي هست كه
لحظه هايي هست كه در آنها زندگي به ظاهر بي اهميت و هم زمان سرشار از هزاران معنا
. مي نمايد. قلب ما همه جا هست، در ساحل رود مي نشينيم و از آبهاي ژرفش مي نوشيم
حس مي كنيم كه آب نيز تشنه است و او هم ما را مي نوشد، در آن دم با كيهان يگانه
. مي شويم
بارها گفته ام: ”خداوند پشت هزار پرده نور قرار دارد.“ اينك مي گويم: ”با گذر از يكي از
“.پرده ها، جهان پايان مي گيرد و خداوند نزديكتر مي شود
Friday, December 14, 2007
هشتاد سال نوازندگي

Thursday, December 13, 2007
شادي
حس باران

!ضرب آهنگ هاي كوتاه، صداي باران
!بوي خاك باران خورده
!پنجره ها را مي گشايم تا فضا پر از تنفس باران گردد و تنفس من پر از فضاي باران
.مشتاقانه بوي خاك باران خورده را تا اعماق وجودم در مي كشم
كافي نيست! نفسهاي عميق در آميخته با بوي خاك نمناك تكرر مي يابد تا مگر تمناي جان را
.و اينك آن ضرب آهنگهاي كوتاه به ترنمي لطيف و بغايت دلپذير مبدل گشته اند
!چشمهايم را مي بندم تا وجودم همه موسيقي باران باشد و بس
نرم نرمك آن حس وجد و سرمستي و رها شدن از خويشتن در رگهايم به جريان مي افتد ، گويي جانم ساغري پر ز مي،ز دست ساقي هستي نوش كرده است
بيخود از خويش در كوچه هاي باراني به راه مي افتم ...مي روم ، مي روم ...تا مگر
نگاهم در امتداد درختان چنار در حركت است و حس طراوت را از لا به لاي طرحهاي در هم
...حس طراوت باراني طبيعت را با احساس طربناك باراني خويش در مي آميزم و
...گوش جان سپرده به ترنم زيباي باران
!مي روم ، مي روم...تا مگر كشف كنم حس باران را
نوشته : پريسا پرندين
Wednesday, December 12, 2007
بهار عارفان

...گويند پاييز، بهار عارفان است
رقص باد در ميان شاخساران، برگ ريزان خزان دل انگيز را به تماشاگه
!و براي عارف، هر تماشايي رهي است پنهان بسوي آن تماشايي
و چه خوش رهي است از ديده بسوي دل كه نشان عشق بر تار و پود
!قلب عارف بسان پاييزان طبيعت رنگ مي بازد در برابر رنگ رخ دوست
و در خيال رسيدن به بارگه اش، خزان عارفانه را موسم تزكيه جان
!و چه ضيافتي خوشتر از تزكيه جان و پيوستن به جان
نوشته: پريسا پرندين











