“I've been absolutely terrified every moment of my life -- and
I've never let it keep me from doing a single thing I wanted to do. „
“Nobody sees a flower really; it is so small. We haven't time, and
Georgia O'keefe
در ميان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق بيچون كارها
“.عقل گويد: ”شش جهت حد ست و بيرون راه نيست
“.عشق گويد: ”راه هست و رفته ام من بارها
عقل بازاري بديد و تاجري آغاز كرد
عشق ديده زان سوي بازار او بازارها
عاشقان درد كش را در درونه ذوقها
عاقلان تيره دل را در درون انكارها
“.عقل گويد: ”پا منه، كاندر فنا جز خار نيست
“.عشق گويد عقل را ك”اندر تو است آن خارها
هين خمش كن، خار هستي را ز پاي دل بكن
تا ببيني در درون خويشتن گلزارها
مولانا

شعر آرش كمانگير، اثري زيبا و ماندگار از سياوش كسرايي ، شاعر بزرگ ايراني
است كه با طبع شاعرانه و قلم بس توانا و چيره دست خويش، اسطوره آرش کمانگیر
كه نماد جانفشانی در راه میهن است و داستان وي در اوستا آمده، را در قالب شعري
.بلند ودر عين حال شيرين و جذاب، به رشته نظم در آورده است
شنيده ام كه مادربزرگان و پدربزرگان ما در شبهاي سرد وبرفي، گرد هم مي آمدند و
به سرگذشت آرش كمانگير كه فرد خوش بياني از جمع شان آنرا مي خواند،با دقت
گوش مي سپرندند...... و من هم امروز با ديدن برف سنگيني كه تهران را كاملا
سپيدگون كرد، به ياد خاطرات شيرين دوران كودكي، هنگامي كه دانش آموز كلاس
چهارم دبستان مدرسه توحيد بودم افتادم و به ياد همكلاسي كه دفتر شعر پدرش را
دريك روز برفي به مدرسه آورده بود و ما در زنگ تفريح دوم كه نسبتا طولاني
.بود، شعر آرش كمانگير را با لذتي وافر خوانديم و من هم آنرا در دفتر شعر خود نوشتم
.قطعه اي كه خوانديد، در واقع مقدمه زيبايي از اين شعر بلند اسطوره اي است
پريسا پرندين
آندره ژيد
دفتر خاطرات فرشته ها
چندي پيش به رسم عادت ديرين و در پي داشتن تجربه اي خوشايند به شهر كتاب ابن سينا
رفتم.فضاي آنجا را بسيار دوست دارم. محيطي آرام و دلپذير كه موسيقي متن آن در
.بيشتر اوقات، آهنگي ملايم يا آوازي سنتي است و گهگاه سكوتي در آميخته با تأمل و بينش
ميزكوچك گردي كه با يك روميزي سنتي تزئين يافته و در اطرافش چند صندلي قرار دارد براي
نشستن و با فراغ خاطر در دنياي زيباي كلمات سير نمودن، احساس گرمي و خوش آمد گويي
را در ذهنم تداعي مي كند. در آن روز هم به مانند هميشه، با حالتي جدي و متفكرانه شروع به
كاوشي هيجان انگيز در بين انواع و اقسام كتابها ازادبيات و فلسفه گرفته تا روانشناسي و
هنر نمودم. پس از مدتي، نمي دانم چه مدت، چون هر گاه كه در ميان انبوهي از كتابها
بسر مي برم، فراموش مي كنم كه بعد زمان هم در دنياي ما وجود دارد!....به سراغ ميز
:پيشخوان كتابها رفتم ...در آن ميان، عنوان كتابي نظرم را جلب كرد
دفتر خاطرات فرشته ها“.....برايم جالب مي نمود، آنرا از ميانه باز كردم و... ناگهان”
!شروع كردم به خنديدن
جمله اي كه موجب خنده من شد، شايد انبساط خاطر شما را هم سبب شود. اين جمله را يك
پسر بچه كوچك تحت عنوان يك خاطره نوشته و كاريكاتور بامزه اي از او كه نشان مي دهد كه
.به قصد خودكشي بر لبه يك پرتگاه ايستاده، ضميمه آن شده است
: جمله را اينگونه نوشته
روزي كه فحميدم از ديكته طجديد شده ام، تسميم گرفتم خودكشي كنم و وسيت نامه ام را حم”
“ ... نوشتم، ولي بعدن پشيمان شدم
!جالب نبود؟
:و كاريكاتوري از يك پسر بچه خيلي كوچك كوله به دوش در را ه مدرسه، كه مي گويد
،فكر نكنيد بچه بودن كار ساده اي است.اول همه نافت را مي برند.سياه سرفه، مخملك، سرخك”
آبله مرغان، مننژيت، بعد هم انواع و اقسام واكسن هاي جورواجور. بعد هم كه مدرسه و درس
“.و مشق و جريمه، 12 سال! تازه، اگر رفوزه نشوي، بايد اين راه را هي بروي و بيايي
:و كوچولويي آشفته حال در زير آسماني مهتابي كه خاطره اش را اينگونه تعريف مي كند
!اولين باري بود كه عاشق مي شدم.آن هم عاشق زني كه 45 سال از من بزرگ تر بود”
“!مشكل اين بود كه اين موضوع را چه طور بايد با پدر و مادرم در ميان بگذارم
،اين كتاب جالب و سرشار از نازك انديشي ها، ساده دلي ها، دغدغه ها و شادماني هاي كودكانه
، كاري از كاريكاتوريست، طراح و گرافيست بسيار با ذوق و هنرمند ايراني
آقاي كامبيز درم بخش است كه تاكنون نمايشگاه هاي بسياري را در ايران و خارج برگزار
.نموده اند و به كسب جوايز معتبر جهاني نايل شده اند. با تشكر از ايشان
پريسا پرندين
اينشتين و شاعر
ويليام هرمان(فيلسوف و جامعه شناس و شاعر) در نخستين گفت وگويش با اينشتين چنين نقل
:مي كند
“پرسيدم: ”وقتي فرمول مشهور خود را به دست آورديد، با آن چه كرديد؟
توضيحات خود را در سيزده صفحه نوشتم و آنها را به ناشر مجله جورنال آف فيزيكس در”
“.برن سپردم.بعد يكراست به خانه برگشتم، به رختخواب رفتم، و چهارده روز بيمار بودم
شهامت به خرج دادم و گفتم: ”و احتمالا ناشر هم به سبب آنكه فهم مطالب شما بي نهايت
“ .دشوار بود، بيمار شد
فكر نمي كنم. او به ندرت نگاهي به كارهاي من مي افكند. تا آن زمان،چيزهاي زيادي از من”
چاپ كرده بودند و بنابراين ضرري نداشت كه اين يكي را هم چاپ كنند. به علاوه، در آن موقع
“. من به اين تصور آرامش بخش خو گرفته بودم كه كسي به كارهاي من توجهي نخواهد كرد
خاطر نشان كردم كه: ”با اين حال،آخرين كار شما در واقع قلوه سنگي بود كه به آبگير آرام
“ .علم پرتاب مي كرديد
اينشتين با لبخندي گفت: ”نه،سنگريزه اي بيش نبود، چون سالها طول كشيد تا امواج خفيف
“!آن به ساحل رسيد
“محجوبانه پرسيدم: ”نتيجه عملي نظريه نسبيت شما چه خواهد بود؟
:اينشتين كه ظاهرا از اين پرسش خوشش آمده بود، به پشتي صندلي خود تكيه زد
خوب،اگر سطح كره زمين خيلي شلوغ شد،شما مي توانيد از انرژي ماده استفاده”
كنيد و خودتان را به سطح كره ماه برسانيد.يا اين كه مي توانيد كشف كنيد در
آزمايشگاه چگونه از طبيعت تقليد نماييد. يا اينكه خواهيد توانست چهارپايان را به
جاي علف با مواد مصنوعي تغذيه كنيد.از سوي ديگر، اگر آدم مردم گريزي هستيد
مي توانيد با فشار يك دگمه از شر خودتان خلاص شويد و در عين حال نيمي از كره
“ .زمين را هم با خودتان نابود سازيد
“!وحشتزده گفتم: ”هولناك است
اينشتين در حالي كه مستقيم به من مي نگريست گفت: ”ولي هميشه به يادتان باشد كه فرمول
من خنثي است. اين كه كاربرد آن مصدر خير باشد يا شر،بسته به تصميماتي است كه بشريت
“.اتخاذ خواهد كرد
از فرط هيجان، به طرزي نسنجيده گفتم: ”دنيا خواهد گفت كه پاياني براي نام اينشتين وجود
نخواهد داشت!“ اينشتين اين اشاره مرا نشنيده گرفت، و من بي درنگ پرسيدم: ”چه مدتي
“روي فرمول خودتان كار كرديد؟
نه سال،ولي فقط يك فرمول نبود.هزار فرمول نوشته شده و به دور انداخته شد.بارها پيش آمد”
كه تصميم گرفتم موضوع را رها كنم.ولي سرانجام،پس از تلاشهاي پايان ناپذير و
“. بي خوابيهاي متمادي،فرمول مورد نظر را يافتم
من هم چيزي را كه مي خواستم يافتم!“ با گفتن اين جمله واقعا از جا پريدم و با هيجاني”
مهار ناپذير ادامه دادم: ”شما رمز نبوغ را بر من آشكار ساختيد.نبوغ چيزي نيست كه ساخته
دست و فكر ديگران باشد،خود به خود شكل مي گيرد و تكامل مي يابد.اگر اجازه بدهيد،گفتارهاي
.راديويي خود را ”نبوغ و پشتكار“ خواهم ناميد
:اينشتين تفسير مرا بر نبوغ پذيرفت
آري، درست است كه من سفت و سخت به موضوع چسبيده بودم. نوعي مكاشفه دروني محرك”
من بود.بسياري از متفكران معتقندند كه پيشرفت نوع بشر را بايد معلول تجربياتي عملي و
نقد آميز دانست، ولي من مي گويم كه دانش حقيقي آن است كه از خلال نوعي فلسفه قياس و
استنتاج حاصل آيد.چون در عمل، مكاشفه است كه جهان را بهبود مي بخشد و نه فقط
گام زدن در راههاي پيموده شده انديشه.مكاشفه ما را بر آن مي دارد كه به واقعيتهاي نا مرتبط
با يكديگر بپردازيم و بعد آنقدر درباره آنها بينديشيم تا عاقبت بتوانيم آنها را زير چتر قانون
واحدي جاي دهيم.پرداختن به واقعيتهاي مرتبط با همديگر به منزله جا خوش كردن در ميان
.چيزهايي است كه در اختيار داريم، حال آنكه هدف، جستجوي واقعيتهاي تازه است
مكاشفه پدر دانش جديد است، حال آنكه تجربه گرايي صرف،چيزي نيست جز انباشتن
“.دانشهاي كهنه
بر گرفته از كتاب اينشتين و شاعر
نوشته: ويليام هرمان ترجمه: ناصر موفقيان


